فعلا یه کم وضع عادیه!! (یــــه کـــــــم)
یــــه کــــم.
اینم عادیه!
زیاد طول نمیکشه عین پلک زدن بعد که چشمامو باز می کنم؛ می بینم بازم همه چیز خراب شده
دوبــــاره...
به خاطر همینه که دیگه باور کردم هیچی درست نمیشه
از بالا که نگاه می کنم می بینم
یکی از این اتفاقات
بعدش.........
واسه نابود شدن یه آدم کافیه
چه سگ جونیم من، اگه هنوز
نفس میشکم (؟)
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:25  توسط ترانه
|
دیگه بی عار و ننگ شدم
انقد خوردم که دیگه هیچی مهم نیست
دیگه مهم نیست چه اتفاقی میفته
دیگه مهم نیست رنجیدنم
رنجوندنم
دیگه مهم نیست گریه کردن و
هرگز نخندیدنم
دیگه مهم نیست نباشی پیشم
... دیگه مهم نیست موندنم
موندن یه (من) روی زمین!
مهم نیست. قشنگ هم نیست...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:31  توسط ترانه
|
تو این شهر کثیف نفس کشیدن سخته !
با این وجود سرشار از کثافت
نفس کشیدن غیرممکنه
دوست دارم هیچوقت نباشم.....
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:17  توسط ترانه
|
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:4  توسط ترانه
|
انقدر گفتم به تخم نداشته م ! ...
که تخم نداشته م هم حالت تهوع بهش دست داد...
فاسد شد...
رفت بگـــــــا........!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:10  توسط ترانه
|
من شاعر مرگم
و شعر مرگ را آنچنان بلند فرياد خواهم زد
تا همه بدانند که
تقصير روزگار نيست
اگر من و تو بی توبه می ميريم...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:44  توسط ترانه
|
شكايت نمی كنم، اما
آيا واقعاً نشد كه در گذر ِ همين هميشه ی بی شكيب،
دمی دلواپس ِ تنهايی ِ دست های من شوی؟
نه به اندازه تكرار ِ ديدار و همصدايی ِ نفس هامان
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعكاس ِ سكوت،
تنها حاصل ِ فرياد ِ آن همه ترانه
رو به ديوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو كه نامه هاي نمناك ِ من به دستت نرسيد!
نگو كه باغچه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصيب نبرد!
نگو كه ناغافل از فضای فكرهايت فرار كردم!
من كه هنوز همين جا ايستاده ام
كنار همين پارك ِ بی پروانه
كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها!
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پيشين است!
ديگر نگو كه در گذر گريه ها گُمش كردی
نگو كه نشانی كوچه ی ما را از ياد بردی!
نگو كه نمره ِ پلاك ِ غبار گرفته ي ما،
در خاطرت نماند!
آيا خلاصه ی تمام اين فراموشی های ناگفته،
حرفي شبيه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلايه و گريه نيست؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:49  توسط ترانه
|
این جانیان کوچک مرا به درد ناک ترین جنایت محکوم کردند... فقط به جرم اينکه هنوز عاشق بوی کودکی و رقص بادبادک ها بودم...
گاهی گذری بينداز ...صدايم کن...
تيک تاک نحص اين ساعت مرا خبر می دهد انتظار پوچ است..
غرورم له شده......
طناب دار بياور.............
فقط یک آرزوی کوچک....اگر به قلب سياهت بر نمی خورد..
يک دريچه برايم بياور...دلم برای نور تنگ شده!

ترک برداشته اند سقف خوابهایم.. !
می ترسم از ان طر ف شب خوابهایم پیدا شود...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:20  توسط ترانه
|
دیشب باران زد و من نم باران را برایت فرستادم
تا نامه ام بوی طراوت بگیرد
تا آسمان دل تو نیز بارانی شود و باهم خیس شویم
به ماه نگاه کردم ، یاد تو افتادم
یاد پاکی دلت
یاد رمز نگاهت
برگی برایت از باران گرفتم ، تا بوی لحظه ی اینجا را بدهد
بوی تازگی
بوی روییدن
بوی زندگی بدهد
همیشه اینگونه است
وقتی کنارم هستی
وقتی می بینمت
وفتی حست می کنم
نمی دانم که شاید رفتنی ، پشت در منتظر توست
و حال که رفته ای ، چقدر دلم برایت تنگ است
چفدر تو را می خواهم کنارم
و چقدر بی تو شب شده ام
خوابت را دیدم
کنارم نشسته بودی و دست در دست هم
به دور نگاه می کردیم
از دور
دستی به تو اشاره کرد
تو دستم را رها کردی و من صبح شدم
نمی دانم تعبیرش چیست؟
نمی دانم که چرا برایت نوشتم
آخر چشمانت گرقتار هستند
وقت خواندن ندارند
چه دنیای سردیست
چقدر راحت می گذرند از کنار هم آدم ها
و چه راحت فراموش می کنند
دست کمک رسان دیروز را
و چه راحت گل های خاطره را
زیر پاهایشان له می کنند
و چه راحت می گویند......خداحافظ

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:26  توسط ترانه
|
مواد لازم...!!!
يک ديوان حافظ ...
... چند شعر نيمايی
... کمی بی حوصلگی و دلتنگی
... کاغذ و خوکار
... يک غروب نارنجی و يک جاده بی انتها
... ويک دستمال يادگاری برای پاک کردن اشک احتمالی ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:14  توسط ترانه
|